تبليغاتX
مهمانی

مهمانی

مهمانتان کرده ام به دو کلمه حرفی که از دلم آمده است. نوش جان

سیاهی لشکر

سلام.

*

آمده بود پیش امام سجاد علیه السلام که آیا خدا از من می گذرد؟ من در کربلا حاضر بودم. ولی نجنگیدم. تیری نزدم، سنگی پرتاب نکردم، شمشیری نکشیدم... فقط بودم و گاهی که همه هلهله می کردند، هلهله می کردم... آیا خدا از من می گذرد؟

امام فرمود(نقل به مضمون): امیدوارم خدا از تو نگذرد، شمر به دلگرمی حضور انبوه سپاهش بود که اینگونه جنایت کرد.

*

خیلی وقت ها که تجمع راه می انداختند، می گفتند اگر خودمان ۲۰ نفر جمع کنیم و سر و صدا کنیم، ۵۰ نفر هم می آیند که نگاه کنند.

*

امام فرمود: خدا از تو نگذرد

*

توی شلوغی های ۸۸ می گفتم کجا می ری؟ گفت می خوام تماشا کنم...

*

سیاهی لشگر کفر نباشیم که امام فرمود: خدا از تو نگذرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 16:37  توسط ابراهیم  | 

سه گانه تردید

سلام

*

این را خیلی وقت پیش نوشته بودم... یادش کردم و گذاشتم اینجا تا بخوانید و نظر بدهید.

*

آيا؟

باز ايستاد و ساكش را زمين گذاشت. چادرش را مرتب كرد و نفسي تازه نمود. ساك را با دست ديگرش برداشت و راه افتاد .وقتي به پشت سرش رسيدم سرم را روي كتابم انداختم و سعي كردم وانمود كنم كه هيچ توجهي به دنياي پيرامونم ندارم. چند قدمي كه از او گذشتم نيم نگاهي به پشت سرم انداختم. باز هم ساكش را زمين گذاشته بود تا استراحت كند. نمي دانستم چه بكنم. فاصله ما به خاطر سرعت من و توقفهاي او بي اختيار رو به افزايش بود. در دلم بود كه برگردم اما شك و دودلي مثل خوره به جانم افتاده بود. بي‌اختيار سرعتم را كم كردم و بيشتر انديشيدم. اگر او هم برخوردي از روي بي‌اعتمادي با من داشت و من را سنگ روي يخ مي‌كرد چه؟ يادم آمد آن شب را. به پيرمرد گفتم: «پدر جان! اجازه بده كمكت کنم، بارت سنگين است و هوا هم سرد است.» واي كه پيرمرد چه نگاه با ترس و پر سوالي به من انداخت. بعد با عجله گفت: «نه! خيلي ممنون.» و راهش را كج كرد و رفت. از او بدتر آن پيرزني بود كه وسط خيابان داد و بيداد راه انداخته بود. هرچه مي‌گفتم «حاج خانم من كه چيز بدي نگفتم، فقط خواستم زنبيلتان را بگيرم و كمكتان كنم.»، باز هم سر و صدا مي‌كرد و مي‌گفت: «اين همه آدم ديگر هست. برو به آنها كمك كن.»
دوباره برگشتم و به عقب نيم نگاهي انداختم. خدايا خيرخواهي هم براي ما شده بدبختي. يكي نيست به ما بگويد تو را چه به كمك به خلق‌الله.
حالا ديگر حدوداً ده قدم با من فاصله داشت و به سختي ساك را از زمين بلند كرده بود و حركت مي‌كرد. اندكي به سرعتم افزودم تا آخرين فرصت تفكر را به خودم داده باشم. ياد داستان حضرت موسي افتادم كه به دختران حضرت يعقوب كمك كرده بود. حتماً حضرت موسي هم آنوقت مثل ما جوان بوده. تقريباً مصمم شدم كه بايد كمكش كنم. ايستادم و نيم نگاهي به پشت سرم انداختم، ساكش را از روي زمين بلند كرد و حركت كرد. نگاهم را به سمت جلو چرخاندم. از آنهمه راهي كه بايد مي‌آمديم تا به اتوبوسها برسيم حالا ديگر فقط چند متري باقي مانده بود و من آنقدر دير تصميم گرفته بودم كه حالا ديگر نمي‌توانستم كاري بكنم. قبل از اينكه برگردم و پشت سرم را ببينم. چيزي از كنارم رد شد. چند قدم جلوتر ايستاد و ساكش را زمين گذاشت. چادرش را مرتب كرد و نفسي تازه نمود. ساك را با دست ديگرش برداشت و راه افتاد.

 

اگر!

مادر يك بچه شيرخواره را بغل كرده بود و سعي مي‌كرد او را ساكت كند. بنابراين تمام وسايل را بايد دختر مي‌آورد. با يك دست ساك بزرگشان را به سختي بالاتر از سطح زمين نگه داشته بود و با دست ديگر چند پاكت سنگين را حمل مي‌نمود. چادرش را هم به سختي كنترل مي‌كرد. تا چند قدم عقب‌تر از من آمدند و ايستادند. باز همان خاطره هفته گذشته در خاطرم آمد. چه كنم خدايا؟! بلندگوي ايستگاه خبر نزديك شدن قطار را اعلام كرد. همه به جنب و جوش افتادند تا به سكو نزديك شوند، و من نمي‌دانستم چه بكنم. آيا بروم؟ قبل از اينكه تصميم مناسبي بگيرم، مرد حدوداً چهل ساله‌اي به آنها نزديك شد و پاكتها را از دختر گرفت. مادر و دختر هر دو تشكر كردند. بعد از چند لحظه پسر جواني - كه تقريباً هم سن و سال من بود - آمد و ساك را هم گرفت، يكي‌شان تشكر كرد و ديگري شايد سري تكان داد. ديگر چيزي نمانده بود جز بچه كه ديگر حالا تقريباً ساكت شده بود.

 

بايد!

پدر پتوي بچه را محكم دور او پيچيد و با دست ديگر پاكت سبكي را از روي زمين بلند كرد و خود را به دختر و مادرش رساند. قطار آمده بود و چمدان سنگيني كه در دست دختر بود سرعت آنها را كم كرده بود. اي خدا باز هم همان ماجرا، ديگر برايم به يك سريال تبديل شده. اين قسمت چه مي‌شود؟ قسمت بعد چه خواهد بود؟ اين بار ديگر تامل نكردم، به سمت آنها رفتم و چمدان آنها را گرفتم. پدر و مادر تشكر كردند. دختر ساك مادرش را گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 20:37  توسط ابراهیم  | 

حرفهای دل من، از زبان وحید جلیلی

سلام

*

وحید جلیلی سردبیر نشریه راه را احتمالا می شناسید. همان که قبلا سوره را منتشر می کرد و بعد به خاطر انتقادهایی که به صدا و سیما داشت، با اعوان و انصار و غیره و ذلک از سوره (به صورت محترمانه) اخراج شد. حالا جناب جلیلی در گفتگویی چالشی و خواندنی با رجانیوز به آسیب شناسی عملکرد رسانه‌ها و رسانه ملی پرداخته. اهم موارد مطرح شده در این گفتگو در ادامه آمده است. رجانیوز در روزهای آینده متن کامل آن را منتشر خواهد کرد:

* در فضای تئوریك رسانه‌ای دچار مشهوراتی شده‌ایم كه اگر كمی دقیق نگاه كنیم، خود این مشهورات زیر سئوال هستند. كسانی كه مرعوب این مشهورات هستند، اصلاً نباید راجع به رسانه حرف بزنند، آن هم رسانه جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی كه قرار است اساس آن شكستن رعب و خروج از انفعال و "نه شرقی نه غربی" باشد. نه شرقی، نه غربی، یعنی انفعال نه! یعنی مرعوب نباید شد، دچار مشهورات نباید شد.

* بی‌سابقه است كه یك ملتی در ظرف 30 سال این همه ماجرا داشته باشد اما رسانه‌هایش این همه منفعل باشند. جمهوری اسلامی قابلیت‌های رسانه‌ای بالایی دارد، ولی متاسفانه، مدیران رسانه‌ای آن بسیار مدعی و در عین حال کار نابلد هستند.

* سیما فیلم می‌گوید كه در ظرف شش سال 600 فیلم ساخته، یعنی سالی 100 فیلم و هفته‌ای دو فیلم تلویزیونی. توضیح بدهند که از 600 فیلمی كه ساخته اند، نباید حداقل 60 مورد از آن‌ها برجستگی ویژه داشته باشد و دیده می‌شد؟ اصلا راجع به چه موضوعاتی ساخته اند؟ قرار است همیشه فیلم‌ها را تا این حد ضعیف تولید كنند و دائماً هم فقط دعوای زن و شوهر و مادرشوهر و عروس و قتل و پلیس‌بازی و... را بسازند؟ چرا فیلم‌های سیاسی نمی‌سازند؟ چرا بحث‌های بین‌الملل جمهوری اسلامی را نمی‌سازند؟ ما 16 هزار شهید ترور داریم. شما 600 فیلم ساختید، یكی از آنها در باره یك شهید ترور هست؟

* در طی این 30 سال، چند كودتا و توطئه علیه جمهوری اسلامی شده است؟ می‌توانید در انواع و اقسام ژانرهای پلیسی و اطلاعاتی و جنگی و... از ماجراهایی كه در تاریخ انقلاب و جنگ ما روی داده، هزاران داستان و سریال و فیلم بسازید. در امریكا یك جان اف كندی‌ را كشته‌اند، تا حالا ده ها فیلم و مستند از او ساخته‌اند.

* خانم ندا آقاسلطان كشته می‌شود، همه دنیا او را می‌شناسد. خانم شهناز عالی‌شاه را چرا كسی نمی‌شناسد؟ شهناز محمدی را چرا كسی نمی‌شناسد؟ اینها شهدای جنگ ما هستند، شهدای بمباران هم نیستند. اسلحه دست‌شان بوده و با صدام می‌جنگیدند. با چه كسی؟ با صدامی كه الآن معادل هیتلر هست. چرا کسی اینها را نمی شناسد و یک مستند هم در موردشان ساخته نشده است؟

* بعضی‌ها می‌گویند آقای ضرغامی یك چیزهایی را سانسور كرده، بنابر این ملت به تلویزیون‌های بیگانه رغبت پیدا كرده‌اند اما من می‌گویم آن بخشی كه صدا و سیمای ما از حزب‌اللهی‌ها و معارف انقلاب سانسور كرده، اگر ما قدرت این را پیدا كنیم و یك شبكه بزنیم و همان‌ها را پخش كنیم، صدا و سیمای الان دیگر هیچ جذابیتی ندارد! یعنی اگر ما به ماهواره برسیم، آن موقع معلوم خواهد شد كه صدا و سیما در مورد بچه حزب‌للهی‌ها چقدر سانسور کرده است.

* یك خواننده مردمی كه پرفروش‌ترین كاست‌های موسیقی سنتی را دارد، با رئیس‌جمهور منتخب 25 میلیون از ملت روبوسی می‌كند، بعد ببینید چه كارش می‌كنند. كسانی كه ادعایشان آزادی بیان است، كسانی كه ادعایشان احترام به هنرمند است و... كثیف‌ترین شیوه‌ها را به شدیدترین وجه از تلویزیون فارسی امریكا تا فلان وبلاگ به كار می‌گیرند تا هر ندای مخالف خودشان را سركوب كنند. یك دگراندیش را در كل جهان حاضر نیستند تحمل كنند. به‌خصوص در سال گذشته روشن شد كه چقدر دیكتاتور، مستبد و فاشیست هستند، یعنی برای جریان فتنه، هیچ تعبیری بهتری از فاشیست نمی‌توانم به كار ببرم. یك اقلیتی كه می‌خواهند همه را خفه كنند.

* اقلیت فتنه‌گر می‌گویند هر كسی غیر از ما بخواهد حرف بزند، باید خفه شود. یا اگر می خواهد حرف بزند، به او اجازه می‌دهیم، ولی جامعه باید كاملاً طبقاتی اداره شود. او باید بداند آدم پستی است، باید بداند برده ماست، باید بداند رده دوم است. بعد شما می‌خواهی رسانه جمهوری اسلامی را اداره كنی، بیایی بگویی اینها هم باشند، مردم هم باشند؟ هر دو طرف باشند؟ كدام دو طرف؟ آنها با ملتی كه این همه وقایع تاریخی را پشت سر گذاشته و صدها هزار شهید داده، یكسان نیستند. شما تشریف ببرید توی «بی.بی.سی» و «وی.او.ای» حرف‌هایتان را بزنید كه دارند هم می‌زنند.

* كل لیگ برتر چند تا فوتبالیست دارد؟ 20 تا تیم 20 نفره هم كه حساب كنید، می‌شود 400 نفر و آن وقت ببینید برای 400 نفر بازیكن فوتبال، چقدر از وقت تلویزیون اشغال می شود؟ بعد بروید در دانشگاه‌ها و ببینید چند دانشجوی نخبه دارید و تلوزیون چقدر به این نخبه ها اهمیت می دهد؟

علی كریمی چقدر درس خوانده؟ اما در همین یكی دو ماه در كل شبكه‌های رادیویی تلویزیونی، بالای چند ساعت در باره ایشان بحث شد، بعد شما یك جمعیت دو میلیونی دانشجویی دارید كه از میان آنها 50 هزار نفرشان هم درس‌خوان و در پژوهشگاه‌ها و آزمایشگاه‌ها و كتابخانه‌ها مشغول كار جدی علمی نیستند که ارزش وقت گذاشتن داشته باشند؟

* از 800 میلیون قرارداد آقای علی دایی، 650 میلیون تومان می‌دهند، صداوسیما ده‌ها ساعت برنامه در باره‌‌اش پخش می‌كند، یعنی فقط برنامه نود نیست. همه شبكه‌های رادیویی و تلویزیونی را كه سر هم كنید، ده‌ها ساعت می‌شود، بعد فلان محقق و پژوهشگر شما كه ماهی 700 هزار تومان حقوق می‌گیرد، می‌خواهد یك پروژه علمی را به ثمر برساند كه اگر به نتیجه برسد، میلیاردها تومان صرفه‌جویی ارزی برای مملكت دارد حتی نمی‌تواند یك خبر در یك روزنامه بزند كه آقای فلان، مافیای فلان دستگاه سیاسی و فلان جناح حزبی یا سیستم مدیریتی، پدر ما را درآورده‌ و جلوی پیشرفت ما را گرفته است.

* پیشنهاد می‌كنم یك شب به‌جای برنامه نود، آقای جهانشاهی (طلبه سیرجانی) را بیاورند، ببینم او جذاب‌تر است یا علی دایی؟ جذاب‌ترین برنامه نود را بیاورید و در كنارش یك شب آقای علیرضا جهانشاهی را دعوت كنید، ببینیم كدامیك جذاب‌تر است؟

* مستندسازهایی كه آقای طالب‌زاده در برنامه راز آورد، چرا مستندهایشان در صدا و سیما دیده نمی‌شوند؟ همین الان شبكه مستند دیجیتال دارد پخش می‌شود. اما حتی یكی از مستندهایی كه بچه حزب‌اللهی‌ها ساخته‌اند، در آن نیست. یعنی اگر به همان كسانی كه آقای طالب‌زاده در برنامه‌اش آورده بود بگویند شما مستندهایتان را بیاورید، هر كدام دست‌كم 100 تا فیلم مستند دارند كه بیاورند. از این تعداد ببینید چند تا در تلویزیون پخش شده؟

* چند سال قبل، رهبر انقلاب خطاب به مسئولین صداوسیما فرمودند: "تجمل‌گرایی را تخریب كنید" نگفتند تجمل‌گرایی نكنید، گفتند تخریب كنید، یعنی صدا و سیما باید تجمل‌گرایی را تخریب كند. چه كسی می‌تواند تجمل‌گرایی را تخریب كند؟ كسی كه تجمل‌گرایی را ترویج نكند و آن را شایسته و لایق تخریب بداند؛ ولی این صدا و سیمایی كه ما می بینیم، نه تنها تخریب نمی‌كند، بلكه انواع و اقسام تجمل‌گرایی را ترویج می‌كند.

* نویسنده سریال فاصله‌ها در مصاحبه‌ای رسماً بیان می‌كند كه ما در سریال نرگس هم می‌خواستیم روابط پسر و دختر را عادی كنیم، ولی در آنجا به ما اجازه ندادند و موفق نشدیم، ولی در سریال فاصله ها موفق شدیم.

* نگاه صدا و سیما از لحاظ اجتماعی و فرهنگی، نگاه سبزهاست، نگاهش نگاه تحقیر مستضعفین است، حذف مستضعفین است. حالا صدا و سیما دستش می‌رسد مستضعفین را از فضای رسانه پاك می‌كند، آنها می‌خواستند دست‌شان برسد، از فضای سیاست حذف‌شان ‌كنند. آنها می‌خواستند هر كسی را كه مطالبات زیاده‌خواهانه آنها را قبول نداشت و قبلاً صداوسیما آنها را از صفحه رسانه‌ای كشور حذف‌شان كرده بود، حتی از صفحه سیاسی حذف‌شان كنند.

* تا خیال‌شان راحت شد، بلافاصله آقای یامین‌پور را حذف كردند. برنامه دیروز، امروز، فردا را می‌خواهیم چه كار؟ بگذاریمش كنار. یعنی نگاه استراتژیك رسانه ملی، برنامه زرد نود است و به برنامه دیروز، امروز، فردا مثل تاكتیك نگاه می‌كند و ما نباید به یك چنین مدیریت سیاسی‌كاری اجازه بدهیم كه از ظرفیت‌های حزب‌اللهی به شكل دوپینگی برای حفظ مصالح و ابقای مدیریت خودش استفاده كند، وگرنه اگر مصالح انقلاب و مصالح مردم برایش مهم بود، وقتی كه فضا آرام می‌شد كه باید ظرفیت‌های جدیدی پدید می‌آمد و خیلی از حرف‌ها را در فضای آرام‌تر می‌توانستید بزنید.

* دیروز، امروز، فردا مجموعا برنامه موفقی بود اما به نظر من مشكل اساسی‌اش این بود كه بعد از اینكه حرارت فتنه كم شد، نتوانست بحث‌های عمیقی را مطرح كند و به بحث های روزمره دچار شد. مثلاً فلان سریال‌ خارجی و مشایی و... بحث‌های عمیق‌تری وجود داشت و باید ریشه فتنه را می‌زد. من در حد ناقصی كه به عقلم می‌رسید، بحث عدالت رسانه‌ای را مطرح كردم كه به نظرم خیلی جای كار داشت. ما به این گونه مباحث احتیاج داریم و در لایه‌های عمیق‌تر اجتماعی حرف برای گفتن داریم. نباید خودمان را در سوژه‌ها محصور كنیم بلکه برویم دو تا سوژه بسازیم و تعریف کنیم.

*

بعد از نگارش:

۱- طولانی بود، اما وقتی خواندم داغ دلم تازه شد. یادم آمد به نامه سرگشاده ای که به آقای صدا و سیما نوشته بودم... یادم آمد به خیلی چیزهای دیگر که اینجا نمی شود گفت.

۲- دعا کنید ما کار خودمان را درست انجام دهیم. انتقاد کردن ساده است، درست کار کردن سخت است.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 11:58  توسط ابراهیم  | 

سپید

سلام.

*

امروز در قم به استقبال بهار رفتیم. چند روایت مختلف برایش نوشتم که این دو تا را اینجا می گذارم:

1- آمده بودیم که سیاهی لشکرت باشیم.... غافل که تو لشکر سپید می خواهی

2- خدا هر چی آدم حرف مفت زن هست رو نابود کنه... قبلا توی برنامه های اینجوری لااقل یه ساندیس می دادن.

*

پس از نگارش:

1- ببخشید که این مدت به روز نشده بود. الان هم اگر قدم آقا نبود، معلوم نبود بنویسم.

2- کلا از اظهار لطف دوستان ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 23:1  توسط ابراهیم  | 

گل از ما!

سلام

*

گل از ما!!!!

وقتی گل از دست کسی روی زمین می افتد، با گفتن گل از ما، صاحب گل می شویم.

ماجرای دعوای ما با عصر جدید هم با همین گل از ما حل می شود. همه مشت های عصر جدید باز شده است و گلی در آن نیست. پس گل روی زمین افتاده است.

گل از ما! آهای مردم دنیا! گل از ماست. گل توی دست های ماست.

*

مردم ما که عموما با مکتب ساختگی ایران! (تولید سال 2010 همایش ایرانیان خارج از کشور) بیگانه اند. اما مکتب اسلام و پروردگانش را می شناسند:

*

دین:

کسی که با دین آشنا باشد، می تواند به روشی زندگی کند که حتی در ساده ترین رفتارهایش پوچی راه پیدا نکند. حتی می تواند از رفتنش به مبال! نیت خیری کند و ثوابی ببرد. چه برسد به کار و ورزش و غیره و ذلک.

حالا این آدم را فرض کنید که بخواهد شادی کند، آیا شادی کردنش بی محتوا می شود که به زور یک آهنگ دوپس دوپس تزریقش کند و اگر برق برود، عمرا به جز عزاداری کاری بلد نباشد؟

شادی مومن، از درونش می جوشد و همان هدفی را دنبال می کند که عزایش و همان هدفی که بقیه زندگی او...

به خلاف عصر حاضر که بعضی چیزها تویش زیادی اند و از روی بیچارگی... مثل غم، مثل تحمل دیگران، مثل کار!!!

*

شعر:

حظی که از خواندن یک بیت شعر زیبا از حافظ یا حکایتی دل انگیز از سعدی نصیب خواننده می شود، با چه خط کشی قابل اندازه گیری است؟

از شادی های شاعرانه و پر محتوا بگذریم. کسی که با حکایت های سعدی عجین شده است، به چه چیزی افتخار می کند؟ داشتن شماره ای که رند است بیشتر برایش مهم است یا خدمت به پدری که کند است؟

اگر نتوانستی دست دین را بخوانی، روی دست شعرای مسلمان و مکتبی هم که بزنی، گلی برای پیدا کردن هست

*

معماری:

لطیفه ای هست که می پرسند شهر شما آثار باستانی هم دارد؟ پاسخ می گیرند که «الان نه، ولی دارند می سازند»

اگر برگردیم به چندصد سال پیش، گویا مردم برای زندگی و کار خودشان هم بنایی اگر بنا می کرده اند، مانند یک اثر ماندگار باستانی و با همان ظرافت هایی که ما را انگشت به دهان می کند، می ساخته اند. گویا همه درون آثار باستانی زندگی می کرده اند.

محتوا و ایده این معماری از دین و سلیقه مردمان برآمده بود. اما از همین معماری هم می توان به قدر کافی حظ برد. اما خدایی ناکرده یک بار هم از خودمان نپرسیم که اگر خانه اجداد ما به این سبک و سیاق بوده و ما الان پز آن را به دنیا می دهیم، پس چرا خودمان در قوطی کبریت زندگی می کنیم. چهار تا دیوار موازی و یک سقف عمود!

در معماری هم دستان عصر مدرن پوچ است، اگر با دستان ما مقایسه شود.

*

امروز:

اگر گمان می کنید دستان ما امروز گلی ندارد، غنچه را که دارد! باید مراقبت کرد، همت کرد، تلاش کرد، کار کرد، تا آنکه دست حسود عصر مدرن، غنچه را پرپر نکند و غنچه به بالندگی برسد.

مهمان شما!

ابراهیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:41  توسط ابراهیم  | 

جفت پوچ

سلام

*

ما در عصر پوچی ها زندگی می کنیم. هر دو دست پوچ است... گل جای دیگری است...

*

ما در عصر پوچی ها زندگی می کنیم. بعضی به پوچی می رسند و برخی با پوچی سر می کنند.

گروه اول به پوچی می رسند و اگر جرأت داشته باشند، خودکشی می کنند و اگر نداشته باشند، مثل مرده ها زندگی می کنند.

گروه دوم با پوچی سر می کنند. اصلا این عصر، عصر پوچی هاست. همه چیزش پوچ است. کار و درآمدش، تفریحش، شادی اش، ورزش و تربیت بدنی اش، شایسته سالاری اش...

*

در آمد پوچ:

شما در فارکس کار می کنید و سفته باز هستید... کار شما این است که ارز خرید و فروش کنید. اگر بخت!!! با شما یار باشد و کمی هم واردی به خرج بدهید، سود زیادی می کنید. نوش جانتان.

اما این درآمد برای کدام فعالیت مفید اقتصادی است؟ شما چیزی تولید کرده اید؟ شما و امثال شما فایده ای برای مملکت داشته اید؟ این درآمد، هر چقدر هم زیاد باشد، پوچ است...

*

ورزش پوچ:

قرار بوده که ورزش برای سلامتی انسان ها باشد... اما الان ورزش شده برای عده ای شغل، که سلامتی شان را هم بالای همین شغل می گذارند و برای عده ای هم تفریح که این ها هم سلامتی شان را بالای ورزش دیگران می گذارند...

فوتبالیست ها، دچار انواع بیماری می شوند و فوتبال بین ها هم استرس می کشدشان... اصلا فوتبال و امثال آن به چه درد می خورند؟ اصلا اگر نباشند چه می شود؟ البته ورزش است، اما پوچ!

*

افتخار پوچ:

هر کسی به چیزی می نازد و آدم های این عصر به چیزهای عجیب و غریب... گفت این شماره ام که افتاده همین رو ۹۱۹ ش رو هم دارم، ۹۳۵ و ۹۳۶ و ۹۳۷ و ۹۳۸ و ۹۳۹ و غیره و ذلکش رو هم دارم...

همچین با فیس و افاده می گفت که واقعا باورم شد چیز مهمی است...

جای دور نرویم... افتخارات خودمان را هم مرور کنیم شاید پوچ بود.

*

مد پوچ:

اگر فرصت داشتم به جای نوشتن توضیح، عکس یکی از این شلوارها که پاره و پوره است و چند ده هزار تومن بالایش پول می دهند که پارگی بهتری داشته باشد می گذاشتم، بدون هیچ توضیحی...

*

شادی پوچ:

دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس وپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس وپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس دوپس...

***

به دنبال گل در دست های دیگری بگرد... دست های این عصر، همه پوچ است.

مهمان شما!

ابراهیم

بعد از نگارش:

راجع به انتخابات و کار و ازدواج و غیره هم می خواستم بنویسم، چون فرصت نوشتن نداشتم، بهانه آوردم که حوصله خواننده سر می رود از متن طولانی... شما ببخشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:38  توسط ابراهیم  | 

بی تقصیر فداکار ایستاده

سلام

*

کسی که خطایی می کند، نباید منتظر بنشیند تا طرف مقابل برای عذر خواهی بیاید. کسی که خطایی می کند اصلا نباید بنشیند. باید آنقدر اقدام کند تا مشکل را رفع کند...

در مقابل کسی که خطایی نکرده اگر منتظر بنشیند که طرف خطاکار مشکل را رفع کند، عیبی ندارد. اما اگر منتظر بایستد و خودش هم کمک کند که مشکل حل شود، نشان دهنده روح بزرگ اوست...

*

چرا امام زمان به غیبت رفت؟ مقصر خود امام که نیست. مقصر ما مردم هستیم که عملکرد درستی نداشتیم. حالا جالب آن است که او قائم است و ایستاده و خودش کمک می کند که مشکل حل شود و ما منتظر نشسته ایم و اگر کسی دعا کند اللهم عجل لولیک الفرج با لحنی از سر سیری می گوییم الهی آمین.

او بیش از هزار سال است که ایستاده است و ما بیش از هزار و چهارصد سال است که نشسته ایم...

مهمان شما

ابراهیم

پس از نگارش:

1- من منظم ترین آدم روی زمین هستم.... باور ندارید؟!!؟................... حق دارید.

2- قرار بود بریم مشهد، نشد... همش توی فکر بودم که چرا جور نشد و چرا نطلبید... به نظرم رسید به خاطر اون 10 بلیط مشهدی که قرار بود برای دیگران جور کنم و با تاخیر زیاد آماده شد... ولی یا امام رضا تو که می دونی من هیچ کوتاهی نکردم... من تمام تلاشم رو کردم.... شاید می تونستم بیشتر تلاش کنم. بالاخره سال همت مضاعف و کار مضاعف هست دیگه...

۳- کسی که ذکر خدا بگوید و مشتاق لقای او نباشد، خودش را مسخره کرده است... خدایا ما خودمان را مسخره نکرده باشیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:10  توسط ابراهیم  | 

خواص مکبر، خواص متکبر

سلام

*

در مسجد محل، به رفتار مکبر کوچولوی مسجد دقت می کردم. نگاهش به حرکات امام جماعت بود و با حرکت های او، آنچه لازم بود را می گفت. جدا که اگر مکبر در مسجد نبود، نماز به هم ریخته ای می شد.

*

فکر کنید اگر مکبر مسجدتان، به جای آنکه بر اساس رفتار امام، ذکر مربوطه را بگوید، خودش تدبیر کند که خب بهتر است الان رکوع را امام کوتاه تر برود تا مردم خسته نشوند، بنابراین قبل از اینکه امام برخیزد: سمع الله لمن حمده

یا الان سجده آخر است و امام بلند شده است، اما حالا صبر کن یک دقیقه دیگر می گویم: الله اکبر، الحمد لله...

فکر کنید که اگر اینطور بود، چه می شد.

*

خواص جامعه هم مثل مکبر مسجد هستند که به سر انگشت امام جامعه نگاه می کنند و بر همان اساس رفتار خود را -که بر روی بسیاری از مردم اثر می گذارد- تنظیم می کنند. حالا اگر به جای آنکه مکبر باشند، متکبر باشند و نظر خود را بر نظر امام ارجحیت بدهند، چه بسا که جنگ صفین پیش بیاید و علی بگوید بجنگید و آنها به زور مجبور کنند که مالک را برگردانید...

بالاخره نظر خواص آن موقع این بوده دیگر...

مهمان شما!

ابراهیم

پس از نگارش:

1- گفته بودم که اگر زیاد بیایم غرق می شوم. بنابراین خرده نگیرید که چرا به روز نمی کنی... بالاخره زندگی است و هزار و یک مش... نه زندگی است و هزار و یک راحتی که نمی گذراند به سختی های وبلاگ نویسی فکر کنیم.

2- اعیاد گذشته و آینده مبارک.

3- صلوات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 18:55  توسط ابراهیم  | 

یک انقلابی لیبرال

سلام.

*

این مدت، خیلی خبرها بوده است.

از ۱۴ خرداد حدود ۱۰ روز گذشته و تازه بعضی ها موضع گیری کرده اند...

کروبی در قم محاصره شده است و شیشه های دفتر جناب صانعی شکسته است (بماند که توسط چه کسی!!)

احمدی نژاد در مصاحبه ای تلویزیونی از طرح حجاب و عفاف تبری جسته

بیانیه ای علیه ایران به تصویب رسیده

و من قصد ندارم به سیاست از نگاه سیاسی بنگرم. اما چه کنم که گاهی نمی توان خود را در امان نگه داشت...

*

یادم هست ایام انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴، رقبا برای از میدان به در کردن احمدی نژاد، تدبیر کرده بودند و به وسیله انواع جک و پیامک و خاطره و نقل قول، به مخاطبان می گفتند که اگر احمدی نژاد رای بیاورد، فضای اختناق است و پیاده رو ها زنانه/ مردانه می شوند و وسط اتوبوس ها را پرده می کشند و چه می کنند و چه می کنند...

آن موقع ها ما تلاش می کردیم دکتر را از این مظلومیت در بیاوریم و بگوییم که او اصلا چنین اعتقاداتی ندارد و منطقی! رفتار می کند.

انتخابات ۸۴ گذشت و دکتر رئیس جمهور شد و ما خوشحال که بعد از مدت ها یک رئیس جمهور مکتبی داشته ایم.

در آن ایام حرفی درون ما را قلقلک می داد که در میانه دوره پیش ریاست جمهوری، آن قلقلک به خارش تبدیل شد و حالا به زخم. آن حرف این بود که احمدی نژاد از نظر فرهنگی لیبرال است.

بحث متوقف کردن طرح امنیت اجتماعی در دوره قبل

بحث ورود دختران به ورزشگاه

بحث های مربوط به میراث فرهنگی در دوره گذشته

و حالا هم حمله به طرح حجاب و عفاف...

این روزها بیشتر دلم برای ۵ سال پیش احمدی نژاد می سوزد. به او تهمت چیزی را می زدند که اصلا اصلا اصلا اعتقادی به آن نداشته است. اصلا اصلا. البته در مورد اعتقاد به عکس آن، حرفهاست.

*

دوستان و رفقا در مورد ناکافی بودن کار فرهنگی برای ریشه کن کردن بدحجابی، به اندازه کافی قلم زده اند و دلایل مختلفی آورده اند. نتیجه همه آن است که کار فرهنگی به علاوه به کار گیری قوه قهریه برای برخورد با مصادیق است که می تواند اثر بخش باشد.

اما چه می شود کرد که دولت -متولی قوه قهریه- عقیده ای به این بخش کار ندارد. خود قوه قهریه هم که حمایت نمی شود. متولیان کار فرهنگی هم که -اگر با اغماض نگاه کنیم- همه به دنبال کار آماری پر سر و صدا هستند و بسیاری شان نیز عقیده ای -نه به کار فرهنگی و نه قوه قهریه برای حجاب و نه اساسا به خود حجاب- ندارند.

*

احمدی نژاد، طنابی به خود بسته و درون دهان اژدها رفته است. اژدها، اگر هم بخواهد او را بخورد، او دلش به آن طناب خوش است. بنابراین از دهان این اژدها بیرون نیامده، یکی دیگر را هم تجربه می کند...

در این میان، مخالفین او کاری از پیش نمی برند. چه مخالفین فرهنگی او -که بسیاری جزء موافقین سیاسی او هستند- چه مخالفین سیاسی او. هر کدام اگر اژدها هم باشند، احمدی نژاد را طناب، بیرون می کشد.

فقط امیدوارم این طناب، به قدر کافی محکم باشد. شخصی را می شناسم که با طناب "من مستظهر به حمایت مردم هستم" خود را به دهان اژدهایی سپرد و طناب پاره شد. امیدوارم روی طناب احمدی نژاد نوشته باشد: "به لطف خدا به خاطر پای بندی ام به اصول انقلاب، من مستظهر به حمایت مردم هستم"

مهمان شما!

ابراهیم

در همین رابطه اینجا را هم بخوانید

پس از نگارش:

۱- پاچه هایم را ۲ لا تا زده ام و نشسته ام کنار وبلاگ و فقط پایم را گذاشته ام داخل آن. اگر بیش از این داخل این وبلاگ بیایم، احتمالا غرق می شوم. حتی برای نوشتن مطالب هم از قبل وقت نمی گذرام. معمولا درجا شروع به نوشتن می کنم و در نهایت عرض چند دقیقه، انتشار.

۲- شما اگر با لباسی فاخر و تمیز، در یک معدن زغال سنگ کار می کردید بیشتر خوشحال بودید، یا اگر با لباسی که معلوم نیست تمیز است یا نه، در اتاقی حبس بودید و هیچ فایده ای نداشتید. گاهی، حس نفر دوم را دارم. مخصوصا وقتی برای جلسه به تهران می روم.

۳- صلوات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:37  توسط ابراهیم  | 

با ظهورت موافقیم...

سلام

*

هر جمعه که شد بیا که ما بیداریم

این جمعه فقط نیا عروسی داریم


از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازه کوه و صخره حاجت داریم


ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودن تو عادت داریم

*

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو


آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط

از آنچه که ما دوست نداریم نگو

مهمان شما!

ابراهیم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 16:7  توسط ابراهیم  |